قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
70
تاريخ نگارستان ( فارسى )
معبرى گفت او را اين آيه بخاطر گذشت كه إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ پس هيچ تعبير نكرده گفت خير باشد از اتفاقات آنكه در موضعى كه آن را بار حومه گويند و خسرو پرويز را در آنجا بفرمودهء پسرش شيرويه بقتل آورده بودند متوكل همانجا را عمارت و قصرى موسوم بجعفريه ساخته بود مشهور است كه متوكل بخاندان حضرت على اظهار دشمنى كردى از جمله مردم را از زيارت ائمه شيعه منع كرده آب در اراضى كربلا انداخت و آب بحريم مشهد ابى عبد اللّه الحسين تا جائى كه آن را حائر خوانند آمد و پيشتر نرفت بلكه بر سر هم ايستاده و او حيرت كرد از اينرو آن مشهد بحائريه موسوم گشت مؤلف جامع الحكايات گويد هم در آن ايام كه از جهان درميگذشت شبى در خواب ديد كه حضرت على او را گفت تا بكى مرا رنجه دارى و اولاد مرا بيازارى بعد از آن هفت تازيانه بر او زد صباح اين خواب را باصحاب خود تقرير كرد يكى از ايشان گفت كه با خود انديشيدم كه تازيانهء حضرت على ذو الفقار بوده دور نيست كه متوكل ببلائى دچار گردد قضا را هم در آن روز بضرب تيغ اتراك هلاك شد و پسرش منتصر بر كيفيت خواب واقف بود گفت بنگريد تا او را چند پاره كردهاند گفتند شش پاره گفت حضرت على او را هفت تازيانه زده لاشك هفت پاره كردهاند آخر يكى از فراشان نيك تفحص نموده يك بند انگشتش را يافت و اثر خواب بوضوح انجاميد . [ 116 - احمد بن محمد ، عامل احمد وزير . ] 116 و منها احمد بن محمد بن موسى بن العرات گفته كه پدرم از جملهء عمال احمد بن الخصيب وزير منتصر و متوكل بود نوبتى از پدرم رنجيده مىخواست كه عمل او را به ديگرى بدهد و مبلغى از او مصادره نمايد من اين خبر شنيدم به پدر گفتم او را از اين سخن ملالى دست داد و بخواب رفت و بعد از لحظهاى چون بيدار شد فرمود كه در خواب ديدم كه وزير در اين موضع ايستاده ميگويد كه خليفه بعد از سه روز ديگر نخواهد ماند من گفتم كه منتصر يكساعت پيش از اين گوى مىباخت آنگاه به خوردن طعام كه مهيا شده بود مشغول گشتيم و هنوز سفره در ميان بود كه شخصى از معاريف بخانهء ما آمده گفت كه حال وزير را بر در دار الخلافهء متغير يافتم سبب تغيير از او پرسيدم گفت خليفه از گوى باختن بپرداخت و بحمام رفت و از آنجا به خانه آمد در بادگير خوابيده تبى او را عارض شد من نزد او رفته گفتم همانا اين تب از اثر هوا خواهد بود و خود را مكدر نبايد ساخت منتصر گفت اى احمد من از مرگ بيمناكم چون دوش ديدم كه شخصى به من ميگويد زندگى تو بيست و پنج سال است و هم در آن دو سه روز در پانزدهم شهر ربيع الاخر سنه 248 ثمان و اربعين و مأتين درگذشت . حكمت : يكى را گفتند روزى خود را از نعيم دنيا برگير كه مرگ درپى است گفت اكنون ترك روزى بصواب اقربست نظم : آن را كه همچو مرگ بود دشمنى ز پس * و انرا كه همچو گور بود منزلى بپيش بر خود اگر بگيرد و كمتر كند نشاط * باشد ز روى عقل و بصيرت بجاى خويش